يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

31 ماهگی ماه بانو ...

1396/4/20 16:14
نویسنده : مامان مژگان
712 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و صد سلام به دختر شیرین زبون خودم ❤❤❤

حال و احوال که شکر خدا خوبه😉😘😘

31 ماهگیت مبارک ماه بانویم😍😍😍

نازنینم این ماه مصادف با انتهای ماه رمضان بود که روز عید فطر با باباجون اینا رفتیم شمال ... به جز اون ترافیکه 3 ساعته 

تو جاده بقیه سفر عالی بود. (البته شکر خدا وقتی تو ترافیک بودیم شما خواب بودی و اذیت نشدی )😊😊😊

تو این مسافرت دو سری رفتیم تو دریا. سری اول ساحلش بیشتر سنگ بود و شما خوشت نیومد و نمی خواستی خیلی تو آب 

بیای و بیشتر شن بازی کردی. ولی سری دوم ساحل ماسه ای رفتیم و اینقدر خوشت اومده بود که دیگه نمی خواستی از آب در 

بیای😅 کلا بغل باباجون یا خاله فاطمه تو آب بودی بعد هم

از مسافرت که برگشتیم پروژه از پوشک گرفتن و ایندفعه جدی شروع کردم . اما دقیقا همون روز اول ؛ عصر کلی بغل سینک به 

قول خودت ظرف شستی و لباسات خیس شد. بعد بردمت دستشویی و چون لباسات خیس بود بهت گفتم بشینی توتو بکنی 

تا من برم لباس برات بیارم. در دستشوئی هم طبق معمول باز گذاشتم. اما 30 ثانیه هم از رفتن من نگذشته بود که شما از روی 

کنجکاوی در و بستی و قفل کردی😯😯😯 اولش چون بابا هم خونه نبود یه خورده با قفل بهت گفتم ور بری تا بلکه باز بشه 

اما هیچ تغییری نکرد ... خلاصه بابا اومد گفتم بره به باباجی بگه اون بیاد بلکه بتونه باز کنه چون به غیر باباجی کسی تو 

ساختمون نبود ... باباجی هم هر کاری کرد نتونست قفل و باز کنه دیگه بعد 15 دقیقه ترسیده بودی و گریه می کردی و جیغ 

می کشیدی دلم داشت کباب می شد از اونور نمی خواستم چیزی بروز بدم جلوی بابا و باباجی و از طرفی هم سعی می کردم

با شعر خوندن و حرف زدن باهات سرتو گرم کنم تا کمتر بترسی و گریه نکنی ... وای که دیکه به هق هق افتاده بودی 😭😭😭

خلاصه بابا رفت دنبال کلید ساز اما چون روز جمعه بود کلی گشت تا تونست کلید ساز و پیدا کنه و بیاره... تقریبا 1 ؛ 1/5 

ساعت تو دستشویی گیر کرده بودی ... آخ قربونت برم که وقتی هم بهت می گفتیم قفل و بچرخون تکونش میداری اما یا 

زورت نمی رسید یا قفل هرز شده بود ؛ تکون نمی خورد... اخراش که دیگه هیچی نمی گفتی و حتی صدای هق هق ت هم قطع 

شده بود اون لحظه فقط دعا می کردم به هوش باشی و یه وقت از حال نرفته باشی 😭😭خیلی لحظه سختی بود 😢😢

بالاخره بعد 1 ساعت و نیم که در توسط کلید ساز باز شد حالت چمباتمه زده تکیه داده به شیر دستشویی در حالی که سرتو 

به شیر تکیه داده بودی و چشمات نیمه باز بود دیدمت و فقط بغلت کردم و تو اون لحظه خدا رو هزاران هزار بار شکر کردم 

که سالمی ... حالا یا تو اون لحظات داشتی از حال می رفتی یا از بس گریه کرده بودی و جیغ کشیده بودی خسته شده بودی 

و خوابت گرفته بود ...

خلاصه اینکه به خیر گذشت اون اتفاق فقط بازم می تونم بگم خدارو شککککککککر❤❤❤

دختر گلم همچنان شبها با کتاب خوندن می خوابی و البته کلی شعرهای کتابها رو از بس برات خوندم حفظ هستی ... 

یه عادت جدید که البته دو ماهی هست پیدا کردی اینه که اکثر وقتا به من میگی مژگان😂😂البته وقتایی که کارت گیر هست میگی مامان مژگان😙

به مامان مریم هم بیشتر وقتا میگی مگم 😂😙😂😙

راستی یه بار هم که بیرون تو ماشین بودیم و سر یه پیچ بابا مجتبی یه خورده تند پیچید خودت یه دفعه گفتی (یا 

ابالفضل  )که ما غش کردیم از خنده😂😙😂😙

بریم سراغ عکسهای گل دختری😍😍😍

 

اول یه سری عکس قشنگ از یسنا و ایمان که خودشون گرفتن😙😙😙

 

 

وقتی یسنا خانم مایوشون و می پوشم و واسه سفر شمال حاضر می کنن😍😍

 

 

 

قربون ژستت😙😙

 

 

 

 

یسنا گلی و دریا 🌹🌹😘😘😘😘

 

یسنا خانوم آماده مهمونی شدن😍😍

پسندها (3)

نظرات (0)